روزهای خوب (قسمت اول)

نوشتی خیلی زیاده و من سعی میکنم تا اونجایی که ذهنم و قلم یاری میکنه بنویسم

داستان از اونجا شروع شد که از پس از اصرار های من و جدیت خود همسر تصمیم گرفتیم که برای گرین کارت اپلای کنیم

به تاریخ اینجا سوم ژانویه 2013 کل پروسه نوشتن نامه ها و پر کردن فرم ها و .... تموم شد و ما فایل کردیم برای گرین کارت

و شانس با ما یار بود و بر خلاف تصوراتمون نیمه های فوریه بود که خبرای خوش بهمون رسید و ما سر از پا نمیشناختیم ، به گفته وکیل محترم کیسمون خیلی عجیب و غریب بود

خلاصه بقیه ماجرا کارهای روتین بود که باید انجام میشد مثل آزمایش و انگشت نگاری و ...

که ما همه کارهارو  به سرعت هر چه تمامتر انجام دادیم

به محض اینکه برای انگشت نگاری رفتیم من برای گرفتن بلیط برای ایران دست به کار شدم یه جورایی با توجه به سریع بودن روند کارهای مربوط به گرین کارت خاطر جمع بودم که "تراول داکیومنت " یا همون کارتی که برای رفتن به ایران نیاز داشتیم به زودی زود میادبرای همین بلیط ایران رو برای 13 جون اوکی کردیم

نیمه  می بود که تراول داکیومنت هم اومد و ما خیالمون راحت شد که با خیال راحت بعد از نزدیک به 6 سال به وطن عزیزمون ایران برمیگردیم

روز 13 جون برابر با 24 خرداد درست روز انتخابات وارد ایران شدیم

هیجان عحیبی داشتیم درسته که مامان و باباها برای دیدن ما اومده بودند ولی خب دیدین دوباره اونها و دیدن خواهر و برادر عزیزم و آشنایان و دوستان   هیجان نشستن هواپیما رو چندیدن برابر میکرد 

نفسم در سینه حبس شده بود و حس عجیبی داشتم  وقتی از پنجره هواپیما کوه سبلان رو دیدیم باور کردیم که در خاک ایران هستیم

نوشتن احساساتم در آن لحظه بسیار دشوار است

 

ما ساعت 3 بعدازظهر روز 24 خرداد بعد از 5 سال و نیم وارد ایران شدیم

 

 

 

/ 11 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاطرات خانه کودکی

حست رو میتونم درک کنم ..منتطر بقیه سفرنامه هستم[قلب] راستی تو فیس درخواست دادم ...پلیز جواب[نیشخند]

سپیده عمه آریانا

سلام نازنین جون خوبی عزیزم . خوشحالم که سفر و بودن در کنار عزیزان حسابی بهتون خوش گذشته و لذتبخش بوده . الهی همیشه شاد باشید . کوروش گلی رو ببوسید بجام[ماچ][بغل][قلب][گل][گل][گل]

مامان سام

امیدوارم روزهایی سرشار از شادی و خوشبختی در پیش رو داشته باشین.[قلب]

نگار مامان سیاوش

قشنگ نوشته بودی خواهر جان[قلب] به امید دیدار[ماچ] قربون اون نگاهت که از اون طرف شیشه تا عمر دارم یادم نمیره کوروش خاله[ماچ]

مامان ارشیا

ایشالله که بزودی زود برگردین و در کنار خانواده باشین[ماچ][بغل] سعادت نداشتم ببینمتون ببخش گلم[خجالت]

لاله

واییییییی نازنین چه حس نابی رو تجربه کردی. خیلی خیلی زیبا نوشتی و منهم منتظر هستم که بقیه اش رو بگی عکس هم خیلی خیلی زیباست حبیب هم که میبینم در همه لحظات خاص حضور فعالی داره :))) قربون کوروش متعجبم بشم من وای نازنین خیلییییی جالبه دونفره هممون دراومدیم از ایران و سه نفره و گاها چهار نفره برمیگردیم;) امیدوارم که همیشه صحیح و سلامت باشین و دیگه هیچ وقت به این طولانیی از خانواده مهربونتون دور نشین

مامان نوژا

از اینکه بعد از 5 سال و اندی دیدمتون خیلی خوشحالم . من و نوژا هنوز یادتون میکنیم و کلی دلمون براتون تنگ شده. ببوس کوروش عزیزم رو و به امید دیدار

مامان امیررضا

خداروشکر که به سلامتی اومدید و برگشتید و حسسسسسابی فیض بردید از دیدار خونواده [قلب][ماچ]فدای این ÷سملی ناناز بشم من

نگار مامان سیاوش

خاله جونی نفسم عشقم روزتـــــــــــــــــــــــ مبــــــــــــــــــــــــــارکا[ماچ]