تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢ | ٢:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : کوروش کبیری

در خیابانهای این شهر پرسه میزنم توسان شهر کاکتوسها با غروب دل انگیزش و آسمان آبی بی نظیرش که به واقع رنگ دیگری است

در هر گوشه و کنارش خاطره ای نشسته است که به من لبخند میزند و یا می گرید 

بغضی غریب گلویم رو می فشارد نمی توانم تاب بیاورم و بی اختیار دلم برای خاطراتم  برای دوستان دوست داشتنی ام  حتی برای کاکتوس ها تنگ می شود و اشکم سرازیر میشود

از خیابان الورنان که وارد گرنت میشوم یازدهم جولای را به یاد می آورم که چگونه و با چه دلهره از ان گذشتیم تا به بیمارستان برسیم جایی که قشنگ ترین روز زندگیمان در آن نقش بست.دلم برای آن روزها تنگ می شود

امروز آخرین روز است که در خیابانهای این شهر می گردم و دوباره و مثل همیشه دل کندن برایم از هر چیز دشوارتر استای کاش می شد به هیچ چیز و هیچ کس دل نبست

شیرینی خاطرات توسان آنقدر زیاد هست که تلخی خاطرات بد را از بین میبرد و من با دیدن عکسا خاطرات خوب توسان و دوستان عزیزم را زنده نگاه خواهم داشت

 

خدانگهدار توسان


برایمان آروزهای خوب داشته باشید

 

پ .ن .امروز 22 دسامبر کوروش یک قدم به سینه سینه رفتن نزدیک تر میشود و من با تنی خسته در میان کارتن های اسباب و وسایل از هیجان دوربین به دست وارد می شوم :))

 

 



  • قالب وبلاگ
  • فرش