تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٥ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : کوروش کبیری

 

میدونم که تو نوشتن خیلی تنبلی کردم !

خب مشخصه اولین نفری که بغل کردم کسی نبود جز عشقم که از زمان تولدش ندیده بودمش خیلی لذت بخش بود و باز هم نمیتونم از احساسم در اون لحظه بگم حیف که هیچ عکسی از اون لحظه ثبت نشده :(

بوی خوش سیاوش منو مست کرده بود و اصلا دلم نمیخواست از آغوشم کنار بره !

خیلی هیجان انگیز بود دیدن عزیزانم در اون لحظه ، بغل کردن و بوییدن تک تکشون

به خصوص نیما و نگار عزیزم که به اندازه سالهای نبودن ندیده بودمشون و دوست داشتنم به اندازه همه اون سالهی در آغوشم باشن !

تو این دو ماهی که ایران بودیم حسابی لذت بردیم هم از در کنار عزیزان بودن و هم در هوای وطن نفس کشیدن بعد از پنج سال و نیم !

بعد از فرودگاه همگی در منزل پدری احسان دور هم جمع شدیم وای که هر چی از اون روزها بگم کمه !

گفتیم و خندیدم و ...

هفته بعد از رسیدنمون به شهر پدری احسان و البته شهر مادری من رفتیم و یک هفته ایی رو در کنار عزیزان سپری کردیم که هیچ وقت نطنز به این خوبی رو تجربه نکرده بودم و بعدش هم به ابیانه سری زدیم البته که من پیش از این چندین بار رفته بودم ولی برای کوروش جذابیت داشت

تمام روزهای ایران بودن پر بود از شور و اشتیاق و ...

تو این مدت همه مارو دعوت میکردن و به ما لطف داشتند بخصوص به کوروش که عضو جدید خانواده بود که اولین بارشون بود میدیدن !

کوروش روزای اول خیلی خیلی آروم و کم حرف بود در حدی که همه تعجب میکردن وقتی با ویدیوهایی که ازش دیده بودن مقایسه میکردن !

ولی بعد از دو هفته شکوفا شد و شروع کرد به شیطنت های کودکانه و .. بقیش رو نگم بهتره :))

پسر کوچولوی ما تو این فاصله دو ساله شد و ما خوشحال از اینکه تولد دو سالگی کوروش رو میتونیم در کنار عزیزان جشن بگیریم 

کوروش هم از داشتن مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله و دایی و عمو و .. در کنارش کلی خوشحال بود  و اصلا باورش نمیشد این همه فامیل ندیده داره که دوسش دارن  و کلی بهش عشق میدن !

تولد کوروش در منزل پدری احسان برگزار شد

جا داره از همه اونایی که تو برگزار کردن تولد کوروشم به ما کمک کردن سپاسگزاری کنم بخصوص مامان احسان ، مامان خودم ، نگارم ، خاله ی  احسان و .... اونقدر تعداد کمک دهندگان زیاد بود که ذهنم یاری نمیکنه !

دو روز بعد از جشن تولد کوروش ، بابا احسان برگشت و ما ادامه سفر رو بدون بابا احسان گذروندیم

تو این فاصله که ایران بودم دو تا از دوستانم نی نی دار شدن و من برای دیدن هر دو رفتم و کلی لذت بردم از اینکه تو شادی اونا سهیم هستم

یکی از نی نی ها "دنیذ" کوچولوی ناز و یکی دیگه هم "ویانا" خانوم ناناز

تو این مدت دوستان عزیزم خیلی خیلی به ما لطف داشتن و ما رو دعوت میکردن و به ما محبت میکردن

شریفه عزیزم و نوژا جونم ، الهام مهربونم با آریانا و آرتین گلم ، پریسا جون و نی نی نازش دنیذ ، سارا و ارشیای عزیزم

 

تو این میون از دیدن دوستای خوب وبلاگی و گوگل پلاسی هم محروم نبودیم

دیدن آزاده عزیزم مامان الیانای ناز کلی خوشحالمون کرد البته نتونستیم گل روی الیانا جون رو ببینیم ولی خب یک روز در کنار آزاده بودن کلی بهمون کیف داد

همینطور دیدن صنم و نیکی عزیزم که 3 سال از دوستیمون در دنیای مجازی میگذشت و بالاخره موفق به دیدارشون شدیم

دیدن سولماز و سامیار عزیز در انتهای سفر در فرودگاه امام در روز بازگشت دفتر این سفر رو با خوش و خاطرات خوب بست

یه روز هم به محل کار سابقم سر زدم و همکارای قدیمی رو دیدم و اون روز کلی بهم خوش گذشت و دلم برای اون روزها که تو سازمان کار میکردم تنگ شد !

 

تو هوای گرم تابستون تهران همگی تصمیم گرفتیم که 3-4 روز رو به شمال سفر کنیم و از هوای اونجا لذت ببریم این شد که عموی احسان جایی رو رزرو کردن و همگی به سمت رشت حرکت کردیم

حای همگی خالی مسافرت خیلی خیلی خوبی بود بخصوص رفتن به ماسوله برای اولین بار برای من یه سورپرایز بزرگ بود

اصلا دلم نمیخواست از اونجا بیام بیرون عکسای ماسوله رو دیده بودم و همیشه دلم میخواست یه روز برم اونجا ولی عکسها کجا و نفس کشیدن در اون هوای مه آلود زیر نم نم بارون و .. کجا

تو این سفر به لاهیجان و انزلی و فومن و ... هم سری زدیم و لذت بردیم

 

هر چه از روزهای خوب بگویم  و بنویسم کم گفته ام که چقدر لذت بردم که اگر احسان در کنار ما بود هرگز دلم نمیخواست به روزهای دلتنگی برگردم :(

هر چقدر به روزهای آخر نزدیک میشدیم غمگین تر میشدم ! کوروش کوچک حالا میداند که خیلی ها اینجا دوستش دارند ! می داند چقدر قربان صدقه اش میروند ! هر چه که بکند چیزی نمیگویند فقط و فقط عاشقش هستند

من چگونه باید به او بگویم ما باید برگردیم به همان زندگی بدون خاله نگار و دایی نیما و عمو عرفان  و مامان جون و بابا جون ها و دوباره از اول باید عادت کنیم و زندگی کنیم ؟


دیگر سیاوش نیست که از سر کول هم بالا بروند و بازی کنند و دعوا کنند و توی سر و کله هم بزنند و هی ما جدا کنیم و آشتیشان دهیم !

 

دیگر آزاده نیست که به زود وادارش کند برود داخل آمبرلا که خودش ساخته است ! یا طبقه پایین و خونه خاله عصی وجود ندارد که دفتر نقاشی و مدادرنگی برایش آماده باشد

کسی دیگه با شنیدن صدای تاپ تاپ پای کوروش با هیجان دررا باز نمیکند و بیاید ،اینجا وقتی در را باز میکنی هیچ کس در راهرو نیست و چراغ خانه ها خاموش است 

اینجا  هیچ کس مارا نمیشناسد و همسایه ها حتی زبان ما را نمیفهمند و از صدای تاپ تاپ  پای کوروش خوشحال نمیشوند

باید برای همیشه توی کارسیت بنشیند و دیگر نمیتواند از شیشه پشت ماشین ها را نگاه کند و برای ماشین ها ذوق کند و از لابلای ماشین ها ماشین بابا جون را پیدا کند و داد بزند ماشین بابا جون دابوته  !

اینجا یه سرزمین دیگر است ما  برگشتیم به همان زندگی بدون این همه داشتن ها

 

روز بیستم آگست در فرودگاه JFK شهر نیویورک بابا احسان ایستاده بود و خندان انتظار مارا میکشید  ما هم از خوشحالی دیدارش خودمان را در آغوشش پرتاب کردیم

 

پ.ن : خیلی سپاسگزارم از اینکه به یاد ما بودید تنبلی منو ببخشید قول میدیم از این به بعد زود زود بیاییم و به خونه هاتون سر بزنیم

 

 

 



  • قالب وبلاگ
  • فرش