تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٤ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : کوروش کبیری

 

با تلفن حرف می زنم ، غرق در صحبت میشوم ناگهان به خود میایم و به دنبال کوروش می گردم

کوروش کوچک  زیر میز با خیالی آسوده  تمام دستمالهای داخل جعبه را بیرون کشیده است و تکه تکه کرده و آواز می خواند

خندیدم  ! از اینکه چگونه یک جای دنج برای خودش فراهم کرده است

تا نگاه من را میبیند هیجان زده میشود ، جیغ می کشد و چون میداند که کارش آفرین ندارد فرار می کند

دستمالها را از دستش میگیرم تا آنها را در دهانش نکند ! شاید هم در این مدت دستمالی خورده باشد چیزی در دهانش نیست !

با خود گفتم کاش ما هم با یک جعبه دستمال کاغذی و بدون دغدغه سرگرم می شدیم و غم دنیا به خیالمان نبود مثل یک کودک نه ماهه :)



  • قالب وبلاگ
  • فرش