تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ | ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : کوروش کبیری

من هشت ماهه شدم!

هشت ماهه شدن من مصادف شد با اومدن بابا جون ( بابای بابا احسان) از ایران . بابا احسان بعد 5 سال باباشو میدید و همگی خیلی خوشحال بودیم

روز 13 مارچ با هم دیگه به فرودگاه بوستون رفتیم که باباجون رو بیاریم . من با دیدن باباجون داوودم اصلا غریبی نکردم و کلی از دیدنش خوشحال شدم و رفتم بغلش و خندیدم

من عاشق موسیقی هستم و تا باباجونم برام تار می زنه و یا بابا احسان برام سنتور می زنه با دقت گوش می دم و اگر نواختن رو قطع کنن به نشانه اعتراض داد میزنم. تا اهنگ شروع میشه من هم شروع می کنم به سر تکون دادن

وقتی بابا احسان آواز می خونه پشت سرش منم یه صداهایی از خودم درمیارم که مامان و بابام ذوق مرگ می شن

راستی من دیگه از حالت نشسته به چهار دست و پا می تونم برم :)

همچنان های فاو می دم و عکس حیواناتی که مامانم روی دیوار چسبونده رو میشناسم و وقتی مامانم می گه مثلا "میمون" کوش ؟؟ من نشون میدم :)

موقع غذا خوردن نمی زارم مامانم بهم غذا بده و قاشق رو میگیرم و می خوام خودم بخورم

امسال اولین نوروز من هست و من خیلی دوست دارم که زودتر ببینمش آخه مامان و بابا خیلی در مورش حرف میزنن !

با هشت ماه و نیمه شدن من خیلی تحولات در من اتفاق افتاد و مهمترینش اینن بود که از روز 31 مارچ من خودم دستم رو می گیرم به همه جا و بلند میشم

از روز 13 مارچ هم از حالت نشته به چهاردست و پا و از چهار دست و پا میشینم

از روز 2 آپریل توی تختم بلند می شم برای همین بابا جونم تختم رو کمی برد پایین تا من که یبش رو میگیرم یهو پرتاب نشم بیرون آخه میدونید چیه چند بار شده خواشتم خودمو از روی مبل با کله پرت کنم پایین که مامانم نزاشته و منو نجات داده

خیلی خیلی شیطون شدم و هر جا لپ تاپ باشه پیداش می کنم حتی اگه مامان و بابا جلوش چیزی گذاشته باشن ! مامان و بابا فکر می کنن من هنوز کوچولو هستم من دیگه واسه خودم مردی شدم

امسال اولین نوروز من بود من هنوز نمیدونم نوروز چیه .. ولی خب مامانم خیلی دوست داشت به من یاد بده که نوروز چیه برای همین لباس خوشگلی که خاله شهرزاد جونم (دختردایی بابا احسان ) برای درست کرده بود رو تنم کرد و منم سر سفره هفت سین کلی عکسای خوشگل گرفتم

 

 

تو نوروز ما یه بار به نیویورک سفر کردیم و یک بار هم به بوستون و تو هر دوتاش خیلی خیلی به من خوش گذشت مخصوصا که با خاله ها و عموهای جدیدم کلی بازی کردم

یه بار هم به کنسرت محسن نامجو رفتیم که تا محسن نامجو خوندنش رو قطع می کرد من میزدم زیر آواز و همه سالن بر می گشتن منو نگاه می کردن تازه خود محسن نامجو هم به من نگاه می کرد :))

روز 31 مارچ هم به همراه دوستانمون به نیو همشایر رفتیم خیلی جای خوبی و خوشگلی بود جای همتون خالی قایق سواری هم کردیم

صداهای عجیب غریب از خودم درمیارم و جیغ و داد هم یاد گرفتم و هر کاری که بخوام بکنم فریاد میزنم ..

از روز 23 مارچ دست دستی می کنم هر چی مامانم دستاشو به هم میزنه من هی یه دستمو میزنم پشت اون یکی دستم و خیلی خیلی بامزه میشم :)

به موبایل مامانم خیلی علاقه دارم و اونو همش می کنم توی دهنم

 از روز دوم آپریل یاد گرفتم دستم رو میزارم روی دهنم و وقتی صدادر میارم هی صدام قطع و وصل میشه و من خوشم میاد و می خندم

 

به ماست میوه ایی خیلیییییییییییی علاقه دارم و با اشتهای هر چه تمامتر می خورم

مامان و بابا رو با انگشت اشاره نشون میدم و دقیقا میگم این مامان هست این بابا


از روز 17 مارچ چشمک میزنم و سرسری می کنم :)

 

براتون سال خوبی رو آرزو میکنم

 

 

 

 



  • قالب وبلاگ
  • فرش