تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱۸ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : کوروش کبیری


چهار سال پیش در چنین روزهایی بود که من خاله شدم البته که منظورم 12 دی ماه هست


احساس قشنگی بود و هست حتی از راه دور ! برای این احساس قشنگ خواستم که یه خانه

وبلاگی درست کنم و این کارو کردم


بواسطه این خانه وبلاگی سیاوش بزرگ مرد کوچک ما ، دوستان زیادی پیدا کردیم هم من هم خواهری


خیلی خوشحالم تجربه خیلی خوبی بود گاهی آدما میومدن و میرفتن و خبری ازشون نبود

خیلیاشون هم اومدن و همیشه کنار ما موندن و شدن دوستان خاطره های ما
 
تو شناخت آدم ها هم نسبتا پیروز بودم دوستانی بودن که بی بهانه برایمان مینوشتند و مهربانی

میکردند و دوستانی که اگر فرصت سرزدن نبود از یادشان میرفتیم
 
هدفم از نوشتن این پست
1- چهارمین زادروز نفسم ، سیاوشم رو میخوام شادباش بگم

2- به خواهری و مجید شاد باش بگم که شدند بهترین مامان و بابای  دنیا
3 به خودم شادباش بگم که خاله شدم :)

4- شادباش برای چهارمین سالگرد خانه وبلاگی "سیاوش بزرگ مرد کوچک "


 
سیاوش نازنینم اینو بدون خاله نازنین اگرچه هیچوقت تورو نبوسیده و نبوییده ولی همیشه این

احساس قشنگ خاله بودن رو داشته ... مرسی که این احساس زیبا رو با اومدنت بهم هدیه

کردی
دلم میخواست الان یه عکس دو نفره داشتیم که میزاشتم تو وبلاگ :(


زادروزت خجسته سیاوش نازنینم به امید دیدار تو عشقم


 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٦ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : کوروش کبیری

کوروش مدتی هست که به نقاشی علاقه زیادی نشان میدهد حدودا از زمانی که به خانه جدید آمدیم (14 ماهگی ) و بیشتر شدنش مربوط است به برد آهنربایی که من و بابا احسان برایش خریدیم که به شدت عاشقش شده است !

از ما میخواهد که روی تخته آهن ربایی برایش ساعت ، ستاره ، ماه  ، پروانه و ... بکشیم

سپس به سرعت قلمش را از ما گرفته و خودش نقاشی میکشد

خیلی خوب شبیه سازی میکند یک دایره بزرگ میشکد و دوتا خط وسطش و میگوید "ااَت" یعنی ساعت کشیدم برای خودش دست میزند و منتظر تشویق های ما میشود


 

گاهی نگاهش را به وسیله ایی میدوزد انگار آن را نقاشی میکند

روی برد دو خط به هم چسبیده میگذارد و میگوید "A" و برای باقی حروف هم همچنین

 

از توجه ما هیجان زده میشود و دوست دارند نقاشی های زیادی برای ما بکشد و ما هی تشویقش کنیم

این هم ژست نقاش کوچک خانه ما


 

روزهای کودکانه کوروش پسری به تندی سپری میشود و ما میمانیم و خاطرات شیرین این روزها



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : کوروش کبیری

همیشه وقتی تو وبلاگها میدیم که بچه ها با رنگ انگشتی کلی کیف میکنن دوست داشتم که کوروش به  سنی برسه که منم بتونم رنگ انگشتی رو براش بگیرم و یه روز خوب و شاد داشته باشه

دیروز رنگ انگشتی با دفتر مخصوصش رو که سفارش دادم رسید و من و اجسان با هیجان بازش کردیم

کوروش اول نگاه کرد ببینه ما داریم چیکار میکنیم بعد من دستشو گرفتم زدم تو رنگ و زدم روی کاغذ ... چهره کوروش دیدنی بود اون لحظه شکلی به خودش گرفته بود که انگار دستش تو چی فرو رفته و به سرعت مالید به لباسش

به من میگفت مامان "اِه" یعنی تو بکش من تماشا کنم منم ساعت و ماه و ستاره و چیزایی که بهش علاقه داره رو براش کشیدم انگار اینجوری بیشتر دوست داشت

بعدش هم رفت آب بازی و یک ساعت آب بازی کرد کاری که عاشقشه

وسایل رنگ انگشتی رو گوشه ایی گذاشتم و رفتم دنبال کارم ! آخر شب دیدم رفته وسایل رو ته کمدش قایم کرده !!!

من یک عدد مامان نازنین ناامید که تا این حددددددد بدش اومد ؟؟!!! در صورتی که به ماژیک و مداد شمعی و خودکار و مداد و ... خیلی علاقه نشون داد !

قرار بر این شد که چند روز دیگه دوباره امتحان کنم

این بود هیجان فروکش کرده یک مامان خوشحال :)

پی نوشت : کوروش دوست نداره دستش کثیف بشه مثلا وقتی با عسل چسبناک میشه یا حتی زمانی که کرم میزنم زودی دستش رو با لباسش پاک میکنه در نتیجه این مامان خوشحال فکر کرد برای همین کوروش پسری رنگ انگشتی دوست نداشت

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٤ | ۳:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : کوروش کبیری
  • قالب وبلاگ
  • فرش