تاريخ : ۱۳٩٠/۸/۱٤ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : کوروش کبیری

سلام

این هفته روزای خوبی نداشتم ولی خوب یا بد زمان همه رو از یاد آدم میبره به جز اینکه روز سوم نوامبر بعد شش ماه عزیزترینم از پیشمون رفت و من رو دلتنگ تر از همیشه کرد

تو این شش ماه زندگی کردم و فکر می کنم که اگر مامان و بابا در کنار من نبودن ما شاید نمی تونستیم از پس همه کارا بر بیاییم و بیش از همیشه دلتنگشون هستم

مامان عزیزم و بابای مهربونم هیچوقت محبت هاتون رو که از ته قلب و مادرانه و پدارنه و بی منت بود رو از یاد نمیبرم و امیدوارم بتونم ذره ایی از اونهارو جبران کنم

پسر کوچولوی من هم داره به سرعت بزرگ میشه و همه کاراش از خودش جلوتره :)

 

 

 توی این عکس خودش روی پای خودش ایستاده ما فقط از پشت ساپورتش کردیم

 

 

 

در حال حاضر که مینویسم کوروش من سه ماه و بیست و چهارروزه شد ولی دلم می خواد برای ثبت در خاطراتش کارای سه ماهگیش رو بنویسم

روز بیست و سوم سپتامبر کوروش تونست دستش رو به عروسکهای بالای سرت بزنیه و محکم با مشتش بهشون می کوبه

 

اینجا داره حرف میزنه

 

 

روز بیست و شش سپتامبر به روی من خندید و از بغل مامان جون خودش رو پرت کرد تو بغل من

روز سی سپتامبر در کمال ناباوری کشون کشون خودش رو از روی جنگلش به فاصله ۵۰ سانت به بیرون کشونده بود که من فکر کردم احسان جابجاش کرده و احسان فکر کرد که من این کارو کردم

 

کوروش من از روز هفتم اکتبر زمانی که چهار روز به سه ماهه شدنش مونده بود وقتی اسمِش رو صدا می کنیم به صدا برمی گرده و کاملا معنی " پیک ِ بو " یا همون "دالی" رو متوجه میشه و با صدای بلند می خنده و مارو غرق در عشق و هیجان میکنه

پسر کوچولوی ما روز هشتم اکتبر اولین آتلیه زندگیش رو تجربه کرد و هم به مناسبت سه ماهگی و هم جشن "هالوین" ازش عکس یادگاری گرفتیم که برای اولین هالوینش به یادگار باقی بمونه ... اینم از عکس هالووین که پیش از رفتن به جشن ازش گرفته شد

 


 

اولین تجربه جدی استخرش رو تو سه ماه و نیمگی داشت که سرش رو هم زیر آب بردم و از اون به بعد بود که تو حمام وقتی آب رو صورتش میریزه گریه نمی کنه .. البته قبلا هم استخر برده بودمش ولی مدتش کوتاه بود و سرش رو هم جرات نکردم زیر آب ببرم

 

 

 

به رنگها خیلی توجه می کنه و گاهی اوقات مدتها اون رنگ براش جلب توجه می کنه خصوصا لباسای طرح دار و گل گلی :) و رنگ قرمز

 

 

اینجا هم می خواد دوربین رو بگیره

 

 

متوجه عینک بابا احسان شده و با دستای کوچولوش اونو از چشم بابا جون محکم میکنه

به موسیقی خیلی علاقهمند هست و با صدای موسیقی آرام میشه به خصوص وقتی احسان اواز می خونه خیلی توجه می کنه و گوش میده ...  اهنگ "حسنی نگو یه دست گل" رو خیلی دوست داره

با انگشتاهای کوچولوش روی پیانو می زنه و وقتی از جلوش بر می داریم به شدت گریه می کنه

وقتی براش آواز می خونیم یا می رقصیم به محض اینکه ثابت می شیم یا آواز رو قطع می کنیم گریه می کنه

به شدت آب دهانش می آد و فکر می کنم که زودتر از موعد دندون در بیاره

دستش رو یا شدت هر چه تمامتر می خوره و جز تفریحاتش شده :)

 

خیلی خوش خندس و بیشتر از قبل به صدا و حرکات ما توجه نشون میده و می خنده

مامانم رو خیلی خوب می شناخت و هر روز صبح بهش لبخند می زد مامان جون کاش زودی برگردی پیشمون

توی سه ماهگی قدش ۶۳ و وزنش هم ۷۲۰۰ بود و در سه ماه و بیست و چهار روزگی قد ۶۵ و وزن     گرم ۷۹۰۰

وقتی رو پاهامون میزاریمش می خواد بلند بشه و روی پا بند نمیشه و قدمهای بلند بر می داره و میخواد راه بره

روزچهارم نوامبر هم برای اولین بار به پهلو چرخید و محکم عروسک های بالای سرش رو تو دستاش گرفته بود

یه خبر خوب این که درست فردای سه ماهگی کوروش بابا احسان تو دانشگاه "براون" تونست پست دکترا قبول بشه و قابل گفتن اینکه این دانشگاه دومین دانشگاه آمریکا توی رنکینگه و بهش می گن "آی وی لیگ" و ما از شنیدن این خبر کلی هیجان زده شدیم 

برای همین هم روز بیست و چهارم دسامبر این شهر رو که چهار سال خاطره توش نوشته شده و دوستان عزیزمون و مهمتر از همه شهری که پسرم توش به دنیا اومده رو ترک می کنیم و من این روزها خیلی غصه دار هستم

 

این هم ژست پسرک من موقع خوابیدن

 

 

به زودی عکسهای سه ماهگی کوروش رو آپلود می کنم

عکسها آپلود شد و عکسهای آتلیه رو در پست بعدی آپلود خواهم کرد




  • قالب وبلاگ
  • فرش