تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : کوروش کبیری

 

پسر کوچکم را امروز حمام کردم. تن نرم و سفیدش را به خودم می چسبانم و از عطرش سرمست می شوم . می دانم که این روزای شیرین تکرار نخواهد شد و روزی میرسد که خودش به تنهایی به حمام میرود و و دیگر نیازی به لیف زدن من ندارد

می خواهم این روزها برای کوروش باشم تا گذر زمان حسرت این روزها را به من یادآوری نکند می خواهم یک مادر باشم یک مادر خوب

به رویم می خندد و در صورتش شادمانی دیدن آب را لمس می کنم عجیب عاشق آب بازی است . می خواهد آبی را که از دوش می آید بگیرد به همه سو سرک می کشد و شدید کنجکاوی می کند... زمانی که آب به صورتش می رسد اوقاتش تلخ می شود و چهره اش در هم میرود ولی زود فراموش می کند و به شیطنت ادامه میدهد

خیلی شیرین شده است و با هر شیرین کاری هیجان غیر قابل وصفی را به خانواده سه نفریمان هدیه میدهد

دیشب برای اولین بار در جایش  جابجا شد منظورم سر و ته شدن است و کلا مدل خوابش تغییر کرده است  (۳۱ ژانویه)

و امروز شاهکاری جدیدی خلق کرد که همانا کندن دوتا از دکمه های کیبورد بابا بود. تا ازش غافل می شویم سر از لپ تاپ و سیم و ... در می آورد و هر چیزی را دوست دارد به جز اسباب بازی . البته اجازه دارد همه چیز را لمس کند مگر خطری تهدیدش کند

این روزها عجیب حس مادرانه دارم و گاهی که کوروش خواب است دلم برای در آغوش کشیدن و بوییدنش تنگ می شود گاهی فکر می کنم کاش زمان در همین لحظه بایستد تا من بیشتر لذت ببرم

پ.ن : این روزها دلم برای ایران تنگ است برای مادر و پدرم که به جبر زمانه از صفحه کوچک لپ تاپ می بینمشان و کوروش کوچک که با دیدن و قربون صدقه رفتن مامان و بابا مات و مبهوت  نگاهشان می کند و من مدام برایش  می گوییم  "مامان جون"" باباجون"

دلم برای در آغوش گرفتن نگارم و دردانه اش سیاوش پرمی کشد سیاوشم ۳ ساله شد و من هنوز از دیدراش مانده ام و او که تنها خاله ایی می شناسد که از پشت وبکم دیده است

ماشین هایش را دونه دونه به خاله نازنین نشان میدهد و گاهی می گوید ماشین هایم را به کوروش میدهم و گاهی هم دلش می خواهد ماشینهایش برای خودش باشد چون سیاوش کوچک ما فکر می کند دنیا همین ماشینهایی جورواجوری است که در اتاقش دارد و چیزی از حس دلتنگی نمی داند

دلم می گیرد وقتی از مامانش می پرسد " مامان الان روزه ؟ و پاسخش بله است و دوباره می گوید پس الان برای خاله نازنین و کوروش شبه "

دلم برای همه ترافیک ها و آلودگی ها و ... تنگ شده است

می دانم که جایم خوب است اینها را بارها شنیده ام بله جایم خوب است ولی دلم تنگ است



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٧ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : کوروش کبیری

امروز پسر نازم کوروش ۶ ماه و نیمه میشود

باورم نمی شود که پیش از این ۶ ماه من چگونه زندگی می کردم

این روزها باگفتن کلمه " ماما" و "بابا" شگفت زده مان می کند البته نمی دانم که این کلمات به معنای واقعی ادا میشوند یا نه ! ولی زمانی که می گوییم بگو ماما یا بابا پس از کمی نگاه کردن تکرار می کند

بسیار شیرین شده است ! البته به قول بابا جونش کوروش همیشه شیرین بوده و پسری به قشنگی کوروش تا به حال زاده نشده است

به سیم خیلی علاقه داره  و هر جا که باشه خودش رو به جایی میرسونه که سیم لپ تاپ یا شارژر یا ... باشد

سینه سینه رفتنش کمی پیشرفت کرده است و روی زانوهاش قرار میگیره و درست در ۶ ماه و نیمگی خیلی به سمت جلو حرکت می کند . دست چپش رو زیرش میزاره و خودش رو به سمت جلو می کشد و برای بدست آوردن چیزی که می خواد کوشش می کنه که خودش رو بهش برسونه 

 

هر جا می زارمش زود حالت چهار دست و پا میشه

مقاله های باباش رو پاره میکنه و باباش قربون ضدقش میره

موهاش پرپشت تر شده :))

واکسنش رو هم با تاخیر در ۶ ماه و نیمگی زدیم و خوشبختانه تب  نکرد و تنها همون لحظه که سوزن تو پاهاش کوچولوی توپولش فرو رفت جیغ کشید وگریه کرد که اون هم با دوای همیشگی آروم شد

وزن کوروش در ۶/۵ ماهگی ۹۳۰۰ کیلوگرم و قدش ۷۲.۵ سانتیمتر بود

اولین مسافرتش در شهر جدید به نیویورک در تاریخ ۲۱ ژانویه ۲۰۱۲ بود که برای تولد دعوت شده بودیم ولی کوروش خیلی غریبی کرد و حتی بغل باباش آروم نمی شد

اولین برف زندگیش رو در ۶ ماه و ۹ روزگی تجربه کرد که بسیار براش جالب بود و همه جا رو زیر نظر داشت ولی فکر کنم برای مامان و باباش بعد از ۴- ۵ سال زندگی ر آریزونا جالبتر بود


بسیار کنجکاو شده است و می خواد سر از همه چیز در بیاره خیلی بانمک به من و بعد هم به باباش نگاه می کنه و با شیطنت دستش رو سمت لپ تاپ میبره

 

 

 



  • قالب وبلاگ
  • فرش